نبات دختر نوجوانی است که پس از مرگ مادر با پدرش سعید زندگی میکند و روزی زنی به نام سایه وارد زندگیشان میشود و رابطهٔ پدر، دختر و این زن رازدار دچار چالش میشود. سعید باید تصمیم بگیرد که حقیقت را به نبات بگوید یا نه، در حالی که سایه دربارهٔ گذشتهاش احساس گناه دارد و نبات به تدریج به او نزدیک میشود.
سعید، مرد چهل و چهار سالهای که همسرش را سالها پیش در یک سانحه از دست داده، با دختر دوازده سالهاش نبات زندگی آرام و شیرینی را در تهران سپری میکند. با ورود ناگهانی زنی به زندگی نبات، سرنوشت همه آنها دستخوش تغییراتی میشود…